.:. قاصدک+ .:.

.:: قاصدک پلاس ؛ اندیشه هایی با طعم نمک ::.

.:. قاصدک+ .:.

.:: قاصدک پلاس ؛ اندیشه هایی با طعم نمک ::.

.:.  قاصدک+  .:.

بهشت با طعم 45 درجه _ فصل اول

شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۸:۰۴ ب.ظ

•عقیل مینویسه:

یک سال و سه روز گذشت... از اون روزی که به دیدار بهشت خدا رفتیم.

البته بهشت یه تیکش بود اونم حرم های شریف ائمه هدی بود بقیش فک کنم جهنم بود(از حیث دما)

همه چیز از یک پیامک شروع شد در جمع خانوادگی خاله ها.

دینگ...دینگ:"هر که دارد هوس کربُبلا بسم الله"

بلافاصله در همان موقعیت جغرافیایی:

نه واقعا توقع دارید چه اتفاقی بیوفته؟! همه داشتن پیام رو میخوندن دیگه والا به عارمان حای عسل بدیعی :)

ما که نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد در اون لحظه؛دیدیم که فرمانده کل قوا حضرت مادر اومد خانه و گفتند که فلانی گفته همه خاله ها بریم کربلا ایضا مدیر کاروان پدرجونه!

عاقا ما رو میگی،عینهو بستنی کیم وا رفتیم :|چون شاخ غول(کنکور) رو باید میشکوندیم.گفتیم:"که مایوم مِیام؟!":)

-اگه قسمت باشه میای...

+برنامه واسه کی هست؟؟

-بعد کنکور :|

+سربازی چی؟؟

-میری نظام وظیفه پول میزاری دیگه!!

روز ها گذشت...وسطای تجهیز به ادوات جنگی برای رفتن به جنگ غول فوق الذکر بودیم...که یک ندای پیامکی ارسال شد:جلسه توجیهیه سفر عتبات...در منزل مرحوم پدرجون برگزار میشود.

رفتیم و همه بودن:خاله ها،پسر خاله ها،خورزوخان،اره اینا...

روحانی کاروان حاج اقای خورشیدی(MR.Suny)و مدیر کاروان اقای ایزدی که کلا با داشتن اعصاب میونه درست و حسابی نداشت.

اومدن صحبت کردن و سپس آش زدیم به رگ و پیمون...(هنو ماه مبارک نشده بود)

باز هم گذشت در کل فقط میگذشت! :|

من و عقید(بقیه مهدکودک میرفتن)رفتیم غول و شکست دادیم و غول مرحله آخر غول آزاد رو هم با هاش به گپی زدیم چون واقعا ساده بود. و منتظر بله ی دختر پادشاه(نتایج ازمون)شدیم!

اگه اشتباه نکنم پروازمون طرفای ظهر بود.

تو فرودگاه جمع شدیم دور هم سلام و رو بوسی انقدر رو بوسی بالا گرفت حراست فرودگاه امام اومد جممون کرد...همین خود من هول شدم مسافرای بقیه پروازا رو هم دست دادیم و سلاملک کردیم. :)

با همراهان خداحافظی کردیم و همراهان هم با ما خدا حافظی کردند... :|

رفتیم دم کانتر(نه اون کانتر) بار رو تحویل دادیم و رفتیم برا پاس کنترل.

تا اینجای کار همه چی درست بود. همه پاس هاشون چک شد. اما عقید موند؛چرا؟!

-اقای؟

+عقید

-عه؟! اقا ما یکی از طرفداری وبلاگ شما هستیم ما خیلی مخلصیم

+شما لطف داری؛این مهر رو بزن که کار داریم برادر!!

-اقا کجا؟؟ چایی در خدمت باشیم،بفرمایید دفتر نمیتونید برید؛برید قلم وبلاگتون رو میشکونم :)

+عقید :|

-مامور: اخوی تاریخ ورودت به کشور تاریخ خروجت خورده!

+باز هم عقید :|

من :/

علی :O

سوشیانت O_o

پیام بازرگانی ی عقید :|

خلاصه خاله بنده که مادر اقا عقید میشه پا رفت اوضاع رو جویا بشه!

شما را به مکالمات دعوت میکنیم:

- .....

+ .....

چون ما دور بودیم نشنیدیم...ولی بعدا مامور نیروی انتظامی گفتند که کارتونو را میندازیم فقط دعا برای برو بچه ها یادتون نره که عجیب محتاجیم به دعا...

کارش راه افتاد  و مامور گفت،کلا چیز خاصی نگفت فقط گفت :)

این داستان ادامه دارد...

________________________________________________________________________________

پ.ن1: وظیفه ی چهارم:

"معرفی نمودن حضرت به همه ی مردم"

دانشمندان وقتی یه دارویی رو کشف میکنند که برای کمک به بشره چطور اون رو به همگان نشون میدن

ما شیعیان هم باید همین جوری اماممون رو به همه معرفی کنیم و بگیم اوست که اگر اید گره ها باز میشوند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن2:

حضرت امیر سلام الله علیه:

مَن شاوَرَ الرِّجالَ شارَکَها فی عُقُولِها .

هر که با بزرگان مشورت کند ، در خردهایشان شریک گردد .

نهج البلاغة : حکمت ۱۶

_____________________________________________________________

پ.ن استثنا:

"نسل سوخته تو نیستی نترس نسل سوخته اون بچه ای هست که سایه پدر بالاسرش نیس

چون باباش جونش رو داد که تو الان راحت باشی؛نسل سوخته اون بچه است  که داره کنایه های تو رو تحمل میکنه"

____________________________________________________________________________________________

پ.ن طعم نمک:

"از وقتی روحانی رییس جمهور شده نون سنگک ها دم خونمون سوراخ هاش یک اندازه شده....به حمین برکت غصم"

روحانی مچکریم :)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۲۲
.:عقیل©:.

طنز

خاطره

گفتگو و نظرات  (۵)

۲۲ تیر ۹۲ ، ۲۳:۱۱ سوشیانت ...
سلام
حالا دیگه تو و عقید کنکور داشتین بقیه مهد کودکی بودن.آره............
حالا خدمت شما عرض میکنم در یک مهمانی
یا علی...
عقیل گفت:
شما به خودت میگیری.....
مثلا اون علیرضا رو شما چی حساب میکنی؟؟ =)
۲۴ تیر ۹۲ ، ۱۶:۰۵ جوان انقلابی
فقط باید بگم:

خخخخخخخخخخخخخخخخ :)
تمام حروف مقطعه از اوائل سوره های قرآن را جمع کرده اند و مکررات از آنرا حذف کرده اند و قیه را با هم ترکیب نموده اند،چنین درآمده است:
علیٌ صراطُ حقٍ نُمسِکُهُ
علی راه حق است که ما او را اتخاذ می کنیم1
ـــــــــــــــــــــ
پ.ن1:سفینة الجار ج2ص28/کشکول بهتاش ص104
۲۷ تیر ۹۲ ، ۱۲:۱۶ علی کربلایی
سلام
داستان جالبی بود
منتظر فصل بعد هم هستیم
فقط بقول یه نفر جون من کپی نکنید... همین بقل سوپر مارکت بخرید
حالا حالا ها باهات کار دارم جوون
دوباره 2minتنهات گذاشتم رفتی کافیشاپو بغل کردی
ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دنیارو میبینی نه تو خجالت نمیکشی دنیارو میبینی آخه به ناموس مردم چیکار داری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">